فصل 49 - رستاخیز

۱۴۰۴/۰۸/۰۵

رستاخیز باد سردی از سمت تپه‌های فراموش‌شده می‌وزید. ماه کامل بود، و سایه‌ی گورستان روی شهر افتاده بود. دکتر جمشید بعد از سال‌ها مطالعه روی متون مصری و طلسم‌های ممنوعه، بالاخره موفق شده بود پروژه‌ی "رستاخیز مهناز" را به سرانجام برسونه. در لحظه‌ای که مهناز دوباره جون گرفت، سایه‌ای سرد ناگهان به حرکت افتاد. در سردترین نقطه‌ی شمال، در مقبره‌ای یخ‌زده، شاه مردگان از خواب هزارساله‌ش بیدار شد. ارتباط میان طلسم‌ها شکسته شد؛ بازگشت زندگی برای یکی، یعنی بیداری مرگ برای دیگری. شهر در مه فرو رفته بود. چراغ‌ها چشمک می‌زدن. روی زمین، برف با خاکستر مخلوط شده بود. نیمه شب، در مه و برف، دو سایه روبه‌روی هم ایستادن. «من زندگی‌ام، برای بازگرداندن آنچه از دست رفته.» شاه مردگان از دل مه بیرون آمد. چشمانش آبی یخ‌زده، و پوستش رنگ سنگ قبر. نیروی مرگ توی دستاش می‌درخشید. «و من مرگم، برای پاک کردن اشتباهات زندگی.» برخورد این دو، شب را شکافت. مه، برف، خون، و نوری طلایی و آبی در هم آمیخت. طلسم‌ها شکستن، زمان برای چند لحظه از حرکت ایستاد. نبردشون سخت و سنگین بود، ضرباتشون مثل طوفانی از مرگ و زندگی به یکدیگر می‌رسید. هر حرکت، هر انفجار انرژی، خاک و مه رو به آسمون می‌فرستاد. اما وقتی گرد و غبار فروکش کرد، همه چیز در سکوتی مرموز غرق شد. هیچ‌کس نمیتونست بفهمه چه اتفاقی افتاده، چه کسی پیروز شده یا حتی چیکار باید کرد. تنها سکوتی سنگین باقی موند، مثل سکوت میان مرگ و زندگی که در دل شب گم شده بود. از اون شب به بعد، هر سال درست در چنین شبی که ماهِ کامل بر گورها می‌تابد، صدای نبردشون از دل گورستان به گوش میرسه… و همچنان، هیچ‌کس نمی‌دونه که جنگ بین اونها تموم شده یا هنوز ادامه داره.