پاکسازی پاریس
پاریس این موقع سال همیشه شلوغه، ولی نزدیک سپندارمذگان، یه حال و هوای دیگه داره. همه دنبال بهونه برای هدیه دادن، دیده شدن و یکم شلوغ کاری. و خب… این دقیقا همون وقتیه که خانواده دستبهکار میشه. زینت و بیژن هم به همین مناسبت سر و کلهشون توی شهر پیدا شد. نه برای تعطیلات و نه برای ژستهای عاشقانه. حضورشون یه پیام داشت :«بازی شروع شده». زینت با چندتا چمدون رسید، پر از لباسایی که معلوم نبود مال گذشتهن یا آینده، بعضیاشون اونقدر خاص بودن که یا باعث میشدن کل شب بدرخشی، یا همون اول از لیست مهمونا خط بخوری. زینت از این ریسکها خوشش میاومد؛ پاریس جای آدم محتاط نیست. کنار زینت، بیژن با همون استایل سلطنتی-مافیایی خودش قدم میزد. لباسی که بیشتر شبیه هشدار بود تا پوشش رسمی. هرکی از دور میدیدش، ناخودآگاه حساب کار دستش میاومد: این یکی رو بهتره دستکم نگیری. ولی داستان اصلی، اصلاً ربطی به فرش قرمز نداشت. وسط شلوغیها خبر رسید چند تا خانوادهی رقیب چشمشون دنبال یه محمولهی خاصه؛ محمولهای که خانواده از همون اول تصمیم گرفته بود انحصاری بمونه. نه برای فروش، نه برای معامله. فقط برای خودش. و مهمتر از همه: نباید میافتاد دست بقیه. رد محموله به یه انبار قدیمی نزدیک رود سن میرسید. شبِ عملیات، اوضاع سریع بههم ریخت. چند تا گروه با هم قاطی شدن، حسابوکتابها نصفه موند و درگیری کوتاه ولی تمیز جمع شد. بدون تیتر خبری، بدون دردسر اضافه. چند نفر از بازی حذف شدن، بیسروصدا. جعبهها زیاد بودن. بیشترشون بیارزش. اما یکی فرق داشت. نه پول بود، نه اسلحه. یه بستهی کوچیک، مهر و مومشده، با یه برچسب ساده و ترسناک: «دارایی زنده — نگهداری ویژه.» محموله سریع منتقل شد؛ به جایی که فقط خانواده آدرسشو داشت. چند شب بعد، نگهبان شیفت شب گزارش داد از داخل انبار صدای عجیبی میاد. نه دستگاه. نه حیوان معمولی. یه وزوز منظم… انگار چیزی هنوز داشت زنده میموند. پرونده همونجا قفل شد. پای گزارش، با دستخط یکی از بالادستیها، فقط یه جمله نوشته شد: «پاریس پاک شد. مرحلهی بعد: شرق.»


